17 ماهگی ضحی گل
سلام جیگر مامان و بابا

دختر گلم امروز جمعه 22 شهریور 17 ماهه شدی یعنی یک ماه بزرگتر شدی و 17 ماه از باهم بودنمون میگذره و چه زود و چه شیرین گذشت.
اول بهت بگم که یک ماهی هست که مامانی داره میره سر کار و مجبورم که صبحها جیگرگوشمو تنها بذارم و برم و از این بابت یه خورده ناراحتم
ولی ...
روزای اول پیش مامان جون و داییا میموندی ولی به خاطر شرایط کاری مامان جون و شرایط درسی داییا دیگه نمیشه بذارمت اونجا برا همین برات پرستار گرفتم که اذیت نشی و صبحها مجبور نباشم خواب نازتو بهم بزنم.
یه روز باهم رفتیم مهدکودک که ببینم اگه شرایطش مناسب باشه شمارو بذارم مهد.
یه نیم ساعتی داخل مهد بودیم وارد که شدیم رفتیم داخل اتاق خانم مدیر شمارو گذاشتم زمین. تا پات به زمین رسید شروع کردی به کنجکاوی دستکاری وسایل و بدو بدو کردن. دیدن این همه وسایل و اسباب بازی رنگارنگ برات خیلی جالب بودی و کلی ذوق کرده بودی. سه بار وسایل اتاق مدیر رو ریختی رو زمین و بنده خدا مجبور شد جمعشون کنه. رفتیم داخل محیطی که بچه های شیرخوار بودن اونجا دوتا نی نی بود که یکیشون همسنت بود و یکیشون کوچکتر بود. تا وارد اتاق شدیم رفتی داخل گهواره و نی نی کوچیکتره رو چند بار بوس کردی و گرفتیش تو بغلت و بهش لب میدادی. نی نی داشت چاردست و پا میرفت سریع رفتی ازش سواری گرفتی. نی نی داشت میومد طرف من پریدی تو بغلم و شروع کردی به بوسیدن. رفتیم داخل کلاس بچه های بالای دو سال. بچه ها داشتن آب میخوردن رفتی یه لیوان برداشتی آب بخوری. یه پسره جلوی تلویزیون دراز کشیده بود رفتی طرفش هرچی باهاش حرف زدی تحویلت نگرفت یهو دیدی گوشه تی شرتش بالست رفتی با انگشتت زدی رو شکمش پسره که غرق تلویزیون بود از جا پرید و ترسید. خلاصه کلی با بچه ها بازی کردی و بهت خوش گذشت.
هفته قبل با باباجون اینا و داییا رفتیم دهبکری خیلی بهت خوش گذشت.


تولد فاطمه عمو احمدت بود همونجا براش یه جشن کوچلو گرفتن ما هم از طرف شما براش بازی دومینو گرفتیم.




برات بگم از تولد حضرت معصومه (س) و روز دختر. عصر باباجون و مامان جون بتول و دایی حسین اومدن پیشت با دیدنشون ذوق کردی و کلی بازی کردی وما برات شعر روزت مبارک میخوندیم و دست میزدیم اگه دست نمیزدیم ناراحت میشدی و با انگشت کوچولوت اشاره میکردی میگفتی دست بزنین.
مامان جون برات یه پیراهن خوشگل هدیه گرفته بود که برات یه خورده بزرگه ، قرار شد بزاریمش برا بعدا که بزرگتر شدی. شب هم با بابایی رفتیم بیرون به مناسبت روز دختر برات یه تاپ صورتی خوشگل گرفتیم روزت رو مبارک کردیم.





یاد گرفتی تلویزیون رو خاموش کنی وقتی داریم تلویزین تماشا میکنیم بدو میری خاموشش میکنی میگی ها ها ها ها و میگیم روشنش کن اصلا به روی مبارکت نمیاری.
بازی جدید یاد گرفتی. تو چشای من نگاه میکنی هرکی زودتر خندید بازنده است و میای تو چشای من زل میزنی و اصلا نمیخندی تا خندت میگیره سرتو میندازی پایین و با چشات این ور و اون وررو نگاه میکنی دیگه وقتی خندت شدت میگیری میری اون طرف تر وایمیستی و خندت که تموم شد برمیگردی و ادامه بازی البته توی خنده هات چندبار منو نگاه میکنی ببینی من میخندم یا نه که گاهی هم من ذوق زده میشم نمیتونم جلو خودمو بگیرمو بلند بلند میخندم.


دیروز باهم رفتی خونه خاله نجیبه دوست مامان کلی با پرهام بازی کردی و پرهام هرچی برمیداشتی می خواستش دیگه آخریا که میخواستیم برگردیم باهم جور شده بودین یه طوطی خوشگل هم داشتن که همش میرفتی رویی اپن و باهاش بازی میکردی.

الان دوروزه که حسابی سرما خوردی و حسابی بی حالی و بهانه میگیری دیروز صبح بردمت درمانگاه بیمارستان و دکتر کلی بهت دارو و دوا داد سرما خوردگیت به منم رسیده و منم حسابی سرما خوردم برا همین امروز سرکار نرفتم.
وقتی کسی خواب باشه دست میذاری رو بینیت و یواش حرف میزنی یعنی ساکت باش مثلا بابایی خوابه.
امروز یک ساعت با مکعب هات بازی کردی باهاشون برج می ساختی و توی عکساش دنبال هاپی و هواپیما و... میگشتی و حسابی ازشون لذت بردی.



وقتی خوراکی و چیزای خوشمزه میبینی بلند میگی بَ بَ بَ تا میبینی مامانی یه لباس خوشگل پوشیده یا... ذوق میکنی و با صدای بلند میگی بَ بَ بَ.
اینم از عکسای گردش یک روزه دلفارد:









دوست دارم دختر نازم


17 ماهگی ضحی گل
